در چرخش دیوانه وار عقربه ها
در محاق دیشب و امشب و فردا شب
در جام خسته من
در فراسوی سپردن زخمهای دیروز به مرهم امروز
در میان همه اینها
من از طنین صدای باد می لرزم
وقتی دور اندامم زوزه می کشد
با اینهمه ترانه ای سفید در راه است
خوشا خلوت آنانی که در آن
نه گرگ و میشی است
نه طلوعی
نه غروبی
خوشا خلوت من که جز
شعر و ترانه
گرگ و میش
طلوع و غروب
هیچ کس را بدان راه نیست